بیداد هجران

نشاندم قاب عکست را خیالت را بنا کردم
در این آوار تنهایی غمت را توتیا کردم

​میان موج حسرت‌ها در این دریای مهجوری
دلم را قایقی خواندم تو را هم ناخدا کردم

​قلم در خون دل بردم نوشتم درد هجران را
تمام واژه‌هایم را به عشقت مبتلا کردم

​چراغ خاطراتت را در این شب‌ها فروزاندم
دو چشم خسته‌ی خود را به نورت آشنا کردم

​در این غربت در این شب‌های بی‌تکرار تنهایی
تمام تار و پودم را ز هر غیری جدا کردم

​به طاق جفت ابرویت که محراب امیدم شد
تمام جان شیرین را به لبخندی فدا کردم

​به دشت سینه‌ام بذر امیدی تازه پاشیدم
برای رویش عشقت دلم را باصفا کردم

​در این حجم پر از بیداد پایان می‌رسد هجران
برای روز دیدارت دو عالم را رها کردم

بازگشت به غزل‌ها