مزن شمشیر مژگان را به جان صید ناچیزت
مکن تاراج هستی را ز حسن فتنهانگیزت
بریدم دل ز اهل شهر و از بیگانه و خویشم
پناه آوردهام امشب به آغوش دلاویزت
چه غوغایی به پا کردی درون ملک ویرانم
بزن دامن بر این آتش به چشمان شررریزت
بهار آمد ولی بیتو دلم سرمای دی دارد
شدم برگ خزانی در هجوم باد پاییزت
خمارم پیر میخانه در این شبهای ظلمانی
مرا پر کن ز جام وصل زان مینای لبریزت
قلم در دست میگیرم که بنویسم ز مهجوری
ولی خون میچکد از خط من در هجر خونریزت
نوای ساز بیداد از غمت در پرده مینالد
بیا زخمی بزن بر ساز این زخم غمانگیزت