نسیم آورد از باغ خیالت بوی منزل را
به رقص آورد در زندان سینه مرغ بسمل را
غبار راه غربت مینشیند روی آیینه
مگر سیلاب اشکم شستشو سازد شمایل را
شبیخون زد تب یادت به خواب عقل نابینا
به یغما برد طوفان جنونت جان غافل را
در این دریای طوفانی که حیرت ناخدای اوست
سراب وصل تو دیوانه کرد آغوش ساحل را
چگونه حل کنم با کیمیای عشق، میپرسم
بدون دیدن روی تو این انبوه مشکل را
به شکرانهی آن عطری که باد از کوی تو آورد
به دست شعلهها دادم پر پروانهی دل را
به یک غمزه طلسم عقل بیداد از هم افکندی
جنون چشم تو کردهست باطل سحر بابل را