زایش الماس

باده‌ی ناب محبت گر در این میخانه باشد
هر که نوشد جرعه‌ای از خویشتن بیگانه باشد

شربت مسموم خوردن خوش‌تر از لب تشنه مردن
نوش جان کن گرچه شاید زهر در پیمانه باشد

زندگی دریای دردی پر تلاطم در گذرهاست
هر که دل دریا کند خود عاقبت فرزانه باشد

عشق را گر رنج باشد رنج را باید پذیرفت
آنکه پیمان نشکند در حسرتش مردانه باشد

سایه‌ی اندوه اگر بر آسمان دل بیفتد
نور امید است که تنها چاره‌ی پروانه باشد

گرچه راه عشق تاریک است و منزل‌هاست دشوار
هر که پا بر دل نهد منزلگهش جانانه باشد

هر که در آتش بماند از شرر الماس زاید
گر بسوزد هم ز سوز گوهرش شاهانه باشد

چه گویم این سخن با هر دل شیدا و عاشق
رنج اگر پاینده باشد عشق هم مستانه باشد

بازگشت به غزل‌ها