سوگ‌نامه عروسک

جهان گشته تاریک و بی‌رهگذار
زمان مانده در دست شب استوار
​
نه نوری در این عمق ویرانه است
نه امید صبحی در این روزگار
​
در این شب نشانی ز فردا مجو
به جز وهم مرگی پس از انتظار
​
گرفتار چرخیم و بازیچه‌ایم
رها در طلسم شب بی‌حصار
​
شب است و شب است و شب بی‌امان
چه بیهوده می‌چرخد این آسمان

دوانیم و در جستجوی سراب
گرفتار وهمیم و غرق شتاب

برای نجات تن از بند خاک
رسیدیم آخر به رنج و عذاب
​
بنای جهان است بر دوش باد
امید رهایی فریب است و خواب
​
به پایان این ره چو کردیم نگاه
گذر می‌کند عمر ما چون حباب
​
شب است و شب است و شب بی‌امان
چه بیهوده می‌چرخد این آسمان

در این کوچه‌های‌ غریبانه سرد
کسی هم‌نشین نیست با جان مرد
​
جهان گشته لبریز ارواح طرد
پر از سایه‌هاییم و تنهای فرد
​
نه دستی نوازشگر روی زرد
نه گرمای عشقی در این باد سرد

فرومانده در گردباد نبرد
اسیریم و تنها در این اوج درد
​
شب است و شب است و شب بی‌امان
چه بیهوده می‌چرخد این آسمان

نه از عرش می‌آید اینجا ندا
نه گوشی بدهکار بغض صدا
​
به زندان این خاک بی‌تکیه‌گاه
رها مانده در وحشت بی‌خدا
​
خداوندی ار هست در آسمان
چرا رو گرفته از این مبتلا؟
​
سکوت است پایان این ماجرا
نه امید نوری در این ناکجا
​
شب است و شب است و شب بی‌امان
چه بیهوده می‌چرخد این آسمان

ز روز ازل در مدار زمین
قضا مُهر خود را بزد بر جبین
​
نه در دست ما بود آغاز راه
نه در اختیار است پایان کین
​
گرفتار جبریم و خلقی غمین
اسیریم در پنجه‌ای آهنین
​
عروسک‌صفت، بی‌اراده، خموش
نشستیم در این حصار و کمین
​
شب است و شب است و شب بی‌امان
چه بیهوده می‌چرخد این آسمان

به نام محبت به افسون نام
گرفتار وهمیم و افتاده خام
​
خیالی که ما را کشاند به دام
دروغی که شیرین نشیند به کام
​
همه آرزوها فریبی تمام
بنای خیالی که ریزد ز بام
​
تب آرزو شد سرابی مدام
به حسرت نشستیم در بطن شام
​
شب است و شب است و شب بی‌امان
چه بیهوده می‌چرخد این آسمان

بده جام مستی مرا کن ز هوش
که گردد صدای زمانه خموش
​
بریز آتش باده در کام من
مگر خون یخ‌بسته آید به جوش
​
پناهی بجویم در این جام می
که افتد غم بار هستی ز دوش
​
رها می‌شوم در عدم تا مگر
که بندم بر این دردها چشم و گوش
​
شب است و شب است و شب بی‌امان
چه بیهوده می‌چرخد این آسمان

زنم مشت طغیان بر این سقف خاک
بیا تا درم خیمه را چاک‌چاک

ندارم هراسی ز روز هلاک
که ترسی ندارد تن سینه‌چاک
​
ببار ای فلک زهر خود را ببار
که جان شسته دست از جهان مغاک

قیام من است این در اوج زوال
ستیزم در این ظلمت ترسناک
​
شب است و شب است و شب بی‌امان
چه بیهوده می‌چرخد این آسمان

پس از خشم طوفان نشستم چو دود
رسیدم به مرز سکوت و رکود
​
نه شوقی به ماندن نه ترسی ز رفت
رها در خلأ بی‌نیاز از درود
​
در این نقطه‌ی صفر در این انجماد
کنون هیچ فرقی ندارد وجود

رها کرده‌ام دست از این کارزار
نشستم به راه غروب و فرود

شب است و شب است و شب بی‌امان
چه بیهوده می‌چرخد این آسمان

جوانی سرآمد در این خاک شور
گذشت و گذشت و دریغ از عبور

فنا شد به یک چشم‌ برهم‌ زدن
به غارت ببرد این زمان آن غرور
​
رساندم به پایان این ره تنم
رها شد جوانی در این راه دور

رها در غباری ز اندوه و درد
قدم می‌گذارم در این دشت کور
​
شب است و شب است و شب بی‌امان
چه بیهوده می‌چرخد این آسمان

ستون‌های تن خسته و سر به زیر
فروریخت این قامت همچو شیر
​
بفرسود ایام این جسم پیر
به جا ماند از آن استخوانی حقیر
​
حرارت پرید از تن زمهریر
شدم در شب سرد پیری اسیر

تپش‌های دل گشته آرام و دیر
رها در زوالی بسی ناگزیر
​
شب است و شب است و شب بی‌امان
چه بیهوده می‌چرخد این آسمان

دریغا که این ماجرای عجیب
نبوده به جز خنده‌ای پرنهیب
​
نه روحی رها گشته از بند تن
نه دستی کشیده کسی بر صلیب

همان مرگ تاریک و بی‌ادعا
بخندد بر این سایه‌های غریب
​
چه پایان پوچی در این قصه بود
تبه گشته هستی ما با فریب
​
شب است و شب است و شب بی‌امان
چه بیهوده می‌چرخد این آسمان…

بازگشت به ترجیع‌بندها