پس از هجران تو جانا شدم آشفته و بیمار
شکستم در تب دوری در این شبهای محنتبار
ز داغ دوریات ای جان شرر افتاده بر جانم
سرشک حسرتم ریزد چو باران از در و دیوار
جهان بیتو قفس شد بر تن رنجور این عاشق
شدم از غصهی هجران غریب و خسته و افگار
نه آوازی به لب مانده نه شوقی در دل زارم
نه رنگی در قلم مانده نه نقشی بر دل پرگار
تو تابیدی بر این ظلمت چو خورشیدی جهانافروز
رسیدی تا بروید گل دوباره در دل گلزار
شدی آرامش جانم پس از آن روز طوفانی
دلم روشن شد از رویت در این تاریکی و زنگار
تویی آن نقطهی پایان بر این طوفان حیرانی
سحرنازم، تویی خورشید این شبهای طولانی
جهانِ بیتو تاریک است و چشمانم شب بیخواب
بیا ای نور امیدم رهایم کن از این گرداب
نوای ساز من با تو دگرگون شد در این عالم
بیا ای جان شیرینم بزن بر تار جان مضراب
قلم میرقصد از شوقت روان بر صفحهی کاغذ
مزین شد به ابرویت خطوط طاق این محراب
تو تابیدی و بخشیدی به شبهایم امیدی نو
حضور تو برای من بسان یک شراب ناب
تویی آن چشمهی جوشان در این صحرای تنهایی
تو پایان دادهای جانا به رنج این دل خوناب
به بیداد دل عاشق تو دادی فرصتی دیگر
نمیترسم دگر جانم ز طوفان و از این سیلاب
تویی آن نقطهی پایان بر این طوفان حیرانی
سحرنازم، تویی خورشید این شبهای طولانی
منم از تو، تویی از من، در این عشق پر از الهام
تویی چشمم، تویی نورم، در این دنیا به صبح و شام
مرا آیینه شد چشمت ز هر خوبی در این عالم
نمیخواهم ببینم جز نگاهت را در این هنگام
تویی تنها صدای من در این آفاق خاموشی
مرا تنها ندای تو بود در گوش جان پیغام
تویی تنها کلام من در این غوغای بیحاصل
به غیر از نام زیبایت ندارم واژهای در کام
نمیپیچد به جز عطرت نسیمی در حریم من
مرا عطر دو گیسویت بود خوشتر ز هر یک جام
تمام آنچه من دارم تو هستی ای مه تابان
تویی کل جهان من تویی آغاز و هم انجام
تویی آن نقطهی پایان بر این طوفان حیرانی
سحرنازم، تویی خورشید این شبهای طولانی
مرا بردی به آن باغ و به آن آرامش پنهان
بهشت کودکیهایم عیان شد در دل بستان
جهان من پر از گل شد شبیه باغ فروردین
بهاران شد در آغوشت زمستانهای این دوران
دویدم در میان باغ سبکبال و رها از غم
صدای بال گنجشکان صدای خواندن مرغان
در آن دوران نمیدیدم غمی در سینهی کوچک
تمام قصهی من بود هوای بارش باران
تو آوردی به قلب من هوایی تازه و روشن
تو آوردی به جان من نسیم عطر گلریزان
من از چشمان تو خواندم سرود شاد آن ایام
در آغوش تو پیدا شد بهشت سبز بیپایان
تویی آن نقطهی پایان بر این طوفان حیرانی
سحرنازم، تویی خورشید این شبهای طولانی
گره خورده به چشمانت دل و جانم در این پیوند
تویی تکنسخهی خلقت نداری در جهان مانند
اگر روزی رسد تیغی که بُرّد تار و پودم را
قسم خوردم به چشمانت به جان پاک این سوگند
تو با ابریشم مهرت رفو کردی جراحت را
مرا کردی به تار گیسوانت تا ابد در بند
در این دیبای روحانی تویی زیباترین نقشم
به شوق وصل تو جانا دلم شد تا ابد پابند
قلم در دست بیداد و جهان مسحور چشمانت
شدم بر تار و پود عشق پاکت تا ابد دلبند
در این غوغای بیرحمی تویی آن جان جانانم
شبم را میبری پایان به جادوی دو صد لبخند
تویی آن نقطهی پایان بر این طوفان حیرانی
سحرنازم، تویی خورشید این شبهای طولانی
سرآمد قصهی هجران در این تاریکی شبگیر
کنون در قاب چشمانم تویی زیباترین تصویر
به روی بوم این هستی بکش طرحی ز فردامان
که با انوار چشمانت دگرگون شد خط تقدیر
تمام غصهها سر شد در آن یلدای مهجوری
به دستان تو وارستم از این زندان و این زنجیر
کنون در بوم فرداها هزاران نقش میسازیم
غزلهای وصال ما در این دفتر شود تحریر
به بیداد دل شیدا رساندی چشمهی نوری
که در جام وجود من تویی آن قطرهی اکسیر
بیا ای جان جانانم که فصل تازهای آمد
جهان من دگرگون شد از این معنا و این تفسیر
تویی آن نقطهی پایان بر این طوفان حیرانی
سحرنازم، تویی خورشید این شبهای طولانی