به تاراج تطاول بردهای عقل و شکیبا را
چو در خون میکشی با غمزه چشمان تماشا را
هزاران چاره اندیشد طبیب اما نمیداند
مگر پرورده باشی بر لبت اکسیر احیا را
رخ چون ماه پوشیدی و شب در موی افکندی
به حیرت بردهای در سایهاش خورشید فردا را
میان تار گیسویت ببستی جان مسکینم
که برپا کردهای در حلقهاش دار چلیپا را
به یک پیمانه پیمان صبوری را فنا کردی
که با مستی درآمیزی اساس زهد و تقوا را
جنون را سایهگستر کردهای بر ملک دانایی
به رقص آوردهای در پای خود زنجیر سودا را
نمودی جلوهای از دور و پنهان از نظر گشتی
که سرگردان رها سازی در این وادی تمنا را
شرار هجر تو در سینهام افروخت نیرانی
بسوزد آتش آهم حریم قاف و عنقا را
نوای چنگ و بربط کی حریف سوز من گردد
چو بیداد از جگر سر میدهد بانگ دریغا را