چو شب بر چهرهی گیتی کشد دیبای زنگاری
تویی در کهکشان شب طلوع ماه بیداری
به محراب خیال من تویی تندیس آرامش
که بر ویرانههای دل غبار نور میباری
ندیدم پیش از این هرگز شکوهی اینچنین مطلق
که در قحط پرستشها خدایی را سزاواری
زمان مسحور چشمانت مکان در قبضهی یادت
تو آن رازی که در نبضم حیات تازه میکاری
تویی آن گوهر نایاب در این دریای طوفانی
تویی آرامش خاطر در این آشوب پنهانی
در این دریای پرآشوب که میپیچد کران درهم
تویی لنگرگه باور در این تاریکی مبهم
تو طرحی تازه افکندی بر این آوار دیرینم
که معماری عشق تو بر این ویرانه شد خاتم
اگر دنیا فرو ریزد نلرزد سقف این پیوند
که شد کاخ وفاداری به دستان تو مستحکم
چو کوهی استوارم من به شوق سایهسار تو
که باشم تکیهگاه تو برای زخم تو مرهم
تویی معمار این خلوت در این آوار تنهایی
تویی سرچشمهی قدرت در این اوج شکیبایی
سحر چون میکشد خنجر در این تاریکی غرقاب
تویی خورشید ظلمتسوز تویی آن نور عالمتاب
شکوهی صخرهوش دارم در این میدان پرآشوب
که باشم سد پولادین در این طغیان و این گرداب
تن و جان میتراشم من به تیشهداری عشقت
که باشم قلعهای ایمن تو را در پرتو مهتاب
در این جنگل، در این ریشه، شکوه سبز میکارم
برای وسعت عشقت تو ای آرامش نایاب
منم آن صخرهی محکم در این طوفان ویرانگر
تویی آن چشمهی روشن، تویی آرامش باور
هزاران سال اگر چرخد فلک بر محور دیرین
برای این دل فرهاد تویی تکجلوهی شیرین
شکوه بیستون پیداست درین عشق جنونآسا
که نقش مهر تو بر جان نشسته محکم و سنگین
نسیم طاق بستانت وزیده در شب عمرم
که طاق سینهام شد از شکوه عشق تو آذین
به دست تیشهی عشقت تراشم صخرهی تن را
که در دژهای آغوشم بیابی خویش را تسکین
تویی شیرین این دوران، تویی خورشید تابنده
منم فرهاد این کوه ستبر و سخت و توفنده